یه روز خوب
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 16:50
یک روز خوب؛مثل بوی ناب ریحان که اول صبح پیچیده توی حیاطمثل آغوش گرم مادرمثل تماشای ماه و ستاره در خیال آغوش بی کسیمثل صدای دلنشین دریا...مثل باد که می رقصاند شاخه های نخل را و صدای تیهو که ماندگار شده در آرامش نخلستان منمثل خنده ی شادی آور کودکانمثل دعای خیر بی بی ...مثل برآورده شدن همه ی آرزوهایی ک...
دیوانه اما عاقل
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 16:50
هروقت بیرون میرم یه پیرمرد آفتاب سوخته ی لاغر، با ریش بلند رو می بینیم...همیشه یه دسمال ب سبک پیرمردای قدیم سرشه،یه زیرپوش که از سفیدی به سیاهی تغییر رنگ داده و یه لنگ دولا دور کمرش بسته که تا زانوش م
مهره های اختیاری
-
تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 16:50
خواهرایی که خواهری می کنن و کسی را ندارند برایشان خواهری کند خیلی تنها هستند...مخصوصا زمانی که هیچ دوستی نباشد!!یه دنیایی باشه که آدم بتونه فقط آدم هایی که دوست شون داره و دوستش دارن رو دور و برش داشته باشه!
شهر پر از خاطره
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
هر وقت که تو کوچه های شهر خودم قدم میزنم یا حتی از هر کجای شهرم ک بگذرم خاطره دارم همه جا بوی خاطره میده همه جا برام آشناست برعکس شهری که الان توش زندگی می کنم . . .به جز از دریاش که زیباترین جای این شهره ،گاهی دلم به این فکر می کنه که مامانم بیاد پیش من زندگی کنه و چقد روحم از این فکر خوشحال میشه ک...
خونه ی پدربزرگ
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 5:04
یادمه وقتی بچه بودم؛تابستونا تو حیاط می خوابیدیم. . حیاط خونه ی بابابزرگم خیلی بزرگ بود ولی به دو قسمت تقسیمش کرده بودن ، مثل خونه های قدیمی اتاقا به ردیف کنار هم و یه ساباط بزرگ از این طرف تا اون طرف